عاشق شدی نترس |
|
اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت . نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 23:14 |+|
تنها!
حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري
نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 23:3 |+|
دلم برات تنگ میشه دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت 22:36 |+|
غم نگاه آخرت تو لحظه ی خداحافظی گریه ی بی وقفه ی من تو این روزای کاغذی قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار چه بی دوام بود قول ما جدا شدیم آخر کار تو حسرت نبودنت من با خیالتم خوشم با رفتنم از این دیار آرزوهامو میکشم کوله بارم پر حسرت تو دلم یه دنیا درده مثل آواره ای تنها تو خیابونی که سرده
نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 0:6 |+|
يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ پنجشنبه یکم شهریور 1386 و ساعت 0:30 |+|
برای من که دیر زمانی است نظاره گر غروب غمگین هستم ، طلوع و سپیدی برایم بیگانه است . طلوع و سپیدی آنرا نمی شناسم و از آن تصویری در ذهن ندارم. چنانم که گویی غم با من متولد شده و میل آن دارد تا پای گور با من باشد نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ جمعه نوزدهم مرداد 1386 و ساعت 0:33 |+|
بـــــــــي غم با دل من گفتــگو کرد
مــرا با چشـمهـايت روبــــرو کرد
دلم مي گفت :«هرگز عاشقت نيست»
ولي دست دلم را گريه رو کرد نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ جمعه نوزدهم مرداد 1386 و ساعت 0:21 |+|
سلام ای بی وفا ، ای بی ترحم نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ جمعه نوزدهم مرداد 1386 و ساعت 0:9 |+|
چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي که از کنارم گذشتي... و حتي يک بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!! نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 23:52 |+|
هنوز جای پات رو قلبمه نا کم رنگ شدن نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 و ساعت 1:30 |+|
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 و ساعت 0:56 |+|
همه چيز را بخاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت ،سکوت را در شب،شب را در بستر ،بستر را براي انديشيدن به تو دوست ميدارم من عشق را در اميد ،اميد را در تو ،تو را در دل، دل را در موقع تپيدن به خاطر تو دوست دارم اي دوست من خزان را به خاطر رنگش، و بهار را به خاطر شکوفه هايش و خدايي که دل را براي تپش ،تپش را در پاسخ ،پاسخ را در چشمان قشنگ تو براي عصيان زندگي آفريد دوستدارم نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 و ساعت 0:24 |+|
تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو رو نمی خوام باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام یه شوخی بود و یه قصه ی تلخ وقتی که گفتی تورو نمی خوام خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم چشمای گریون دستای خسته دوری چشات منو شکسته رنگ اون چشات چشمای سیات زنجیر دلت دستامو بسته شاید یه حسود چشممون زده بگو کی ما رو تنهایی دیده ولی می دونم تو آسمونا قصه ی ما رو یکی شنیده نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 0:3 |+|
اگر شب ها خوابت نمي بره به ستاره ها فكر كن اگر كم اومد به قطره هاي بارون فكر كن اگر بند اومد به عشق من فكر كن چون نه كم مياد نه بند مياددوست داشتن خيلي بهتر از عشق است. من هيچ گاه دوست داشتن خود را تا بالا ترين قله هاي عشق پايين نمي اورم نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 1:27 |+|
در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد و آن را با عشق به دل پيوند زد مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 3:55 |+|
مي ميرم مي ميرم برات نمي دونستي مي ميرم بي تو ، بدون چشات رفتي از برم نمي دونستي که دلم وصل به ساز صدات آرزومه که نمي دونستي که من مي ميرم برات مي ميرم برات عاشقم هنوز نمي خوام که بموني ، بسوزي به ساز دلم گفتي من ميرم نمي تونستي بري به فرداها گل خوشگلم برو راهي نيست تا فرداها ، يار خوشگلم بمون با دلم سفرت به خير اگه ميري از اينجا ، تک و تنها به يه شهر دور برو که رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور به يه دنيا نور سفرت به خير برو گر شکستي ز من بتوني ، دوباره بساز با دلي شکسته و نا اميد ، تو بازم بساز تو بازم بساز نمي خوام بياي نمي خوام ميون تاريکي من تو حروم بشي نمي خوام ازت نمي خوام مثه يه شمع بسوزي برام تو حروم بشي برو تا تو بزرگي که ميخوام فقط آرزوم بشي
نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 3:38 |+|
بنویس ساده بنویس به سادگی همین عشق به سردی همین جدایی فریاد بزن فریاد به بلندی نگاهش به تلخی این درد گریه کن گریه برای معصومیت از دست رفته ام برای تمامی پاکی اش بشکن ای بقز بشکن سالهاست در انتظاری در قربت دیدارش نخواهی شکست در غربت رفتنش بشکن نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 3:5 |+|
نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ شنبه دوازدهم خرداد 1386 و ساعت 2:3 |+|
قلبم محکوم شد به ساده بودن ... غرورم محکوم شد به خونسرد بودن احساسم محکوم شد به کم حرف بودن ...دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن ..... چشمانم محکوم شد به مهربان بودن ...... دستهایم محکوم شد به سرد بودن .... پاهایم محکوم شد به تنها رفتن ... آرزوهام محکوم شد به محال بودن .... وجودم محکوم شد به تنها بودن .... عشقم محکوم شد به محبوس بودن .... و اما امروز تو عشق من محکوم میشوی به خاطر اسیر بودن .... و من باز هم مثل همیشه خودم رو محکوم میکنم به عاشق بودن نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ شنبه دوازدهم خرداد 1386 و ساعت 1:20 |+|
برو دیگه نمی خوام سر رو شونه هات بذارم برو دیگه نگو که عاشقمی هنوزم برو دیگه نمی خوام به پای تو بسوزم برو دیگه بین ما هر چی بوده تمومه برو دیگه بدی هات هنوزم رو به رومه برو دیگه یه روزی میرسی تو به حرفم برو دیگه قصه ی ما تمومه چشمامو اون لحظه که با تو نفس کشیدم غافل شدم دوباره بدی هاتو ندیدم شدم یه سر سپرده دل از هم بریدم نفرین به من که باختم قلب ودلمه ساده نفرین به این عشقی که یه شمع رو به باده
نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:13 |+|
نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:35 |+|
وقتيكه عاشق چشمات شدم تازه فهميدم كه زيبايي چيست وقتيكه تو رو در قلب كوچكم جاي دادم تازه صداي ضربان قلبم را شنيدم وقتيكه دست در دستان تو نهادم تازه معناي گرمي را درك كردم لحظه ها و ثانيه هايي را كه با تو سپري مي كنم بيشتر پي به معناي زندگي مي برم هنگاميكه به ياد تو هستم مي فهمم كه آرامش چيست و هرگاه به جدايي مي انديشم كنار خود سايه مرگ را مي بينم نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:28 |+|
افسوس ... آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیمو بعد برای آنچه از دست رفته آه می کشیم. نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:44 |+|
نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:36 |+|
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو یید: شب در میان تاریکی در نور ماهتاب هر روز در درخشش خورشید تابناک هر لحظه در برابر آیینه ی زمان آن دختر سکوت ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته بود روزی اگر سراغ من آمد به او بگو یید: « جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد هرگز خیانتی به دستان تو نکرد هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛ با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد تا آخرین نفس ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته بود . »
نوشته شده توسط عاشق کوچولو تاریخ دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:15 |+|
|